داستان کوتاه«فنس»

 


السلام علیکم یا أهل الوطن، اهلا و سهلا
اسمی خالد …از تیپ مو تعجب نکنین ، مو از اون ور آب اومدم ، دلم سی ولایت تنگ شده بود، تو غربت که باشی قدر خونه میفهمی.
اونجا افلوس کثیرا جداً ، أما دلت لیس جیداً ، خودش یعنی دلت خوش نیست . نمیدونم میفهمین چی میگم ؟ یا نه، أنا لا أدری فارسی ،  یعنی اونجا احساس ما عندی، صدیق ماعندی ، محبت ، عشق ، احترام ، ما عندی ای شیء ،هیچ چیز نیست، اگر دلت شاد نباشه ، ما فی ای معنی للحیاه . زندگی هیچ ، مثل موت المتحرکه .
از شش سالگی أنا و أبی ، یعنی با پدرم اومدیم دبی …
اولا اینجا افلوس نبود ، به همین سبب برای کار اومدیم دبی.
پدرم ازدواج کرده بود مرتین، یعنی دوتا زن داشت ، من از زن نو بودم . بقول خودمون از زن کهنه فقط یک دختر داشت که خمس سنوات از من بزرگتر بود. پنج سال… 
تا مدتها بعنوان نظافتچی در یک فروشگاه بزرگ کار میکردیم. الحمدالله … تا مدتها درآمد خوب بود . چون پدرم قلبش مشکل داشت من هم برد دبی تا کمکش کنم. با هم کار میکردیم و افلوس میفرستادیم للأهل فی ایران …
همه چیز خوب بود ، تا اینکه یک روز که هوا شرجی بود و حارا جداً … پدرم غش می‌کنه و می‌افته روی زمین … کارکنان فروشگاه جمع شدن دورش و بعد ذلک لم أری أبی ، یعنی بعدش دیگه پدرم رو ندیدم.  
من موندم روحی واحد فی الغربه، غربت و بی کسی … هیچ کاری از دستم بر نمیومد. فقط شش سال داشتم . صاحب فروشگاه من رو فرستاد دارالایتام ، اونجا به من خوندن و نوشتن تعلیم دادن … مدرسه که تمام شد در مرکز الشرطه استخدام شدم . اداره پلیس… 
خلاصه سرتون درد نیارم الان تو ۳۸ سالگی دلم برای زادگاهم ، وطنم و خانواده ام تنگ شده ، برای هویتم … به همین سبب برگشتم ایران … 
بزارید بعنوان نویسنده داستان ، الباقی داستان رو براتون ترجمه کنم ، چونکه خالد به زبان فارسی مسلط نیست و نمیتونه براحتی اون چیزی رو که تو دلشه برای شما عزیزان توضیح بده…
اسم تنها خواهرم کلثوم بود … نه آدرسی و نه شماره تلفنی . مجبور شدم بر خلاف قوانین کار اداره پلیس خودم رو به خاک ایران برسونم . آخه خیلی دلم برای کلثوم تنگ شده بود. همچنین برای مادرم و پسرعموهام… 

اگر از روی تو مهجورم ای دوست
زدرد دوریت رنجورم ای دوست
جدا فایز زتو نز بی وفایی ست
خدا داند که مو مجبورم ای دوست

همین طور که در مسیر سفر داشتم میومدم ، رسیدم به استان بوشهر و بعد کنگون… تو مسیر به فنس برخورد کردم ، اولش فکر کردم که راه اشتباهی اومدم ، و برام سوال پیش اومد ؟ آخه همین راه درسته ، اینجا ی جاده ساحلی بود که از کنار دریا می‌گذشت … ی نگاهی به اطراف کردم دیدم تا چشم کار می‌کنه فنس بود و سیم های خاردار و علامت های سوالی که روی فنس ها نقش بسته بودند . پشت فنس رو نگاه کردم یک لوله بزرگ رو دیدم که از بالای لوله آتشی بزرگ در حال فوران بود . از لوله آتشی که فلر نام داشت پرسیدم چرا تعجب کردی ؟ و تو اینجا چکار می‌کنی ؟ چرا راه دریا و دیار رو بستید؟ 
فلر آتش با حالت تعجب به من خیره شد و بعدش اشاره کرد به علامت‌های بیشمار علامت سوالی که روی فنس ها حک شده بودند . 
از او پرسیدم تعجب تو از چیه؟!
فلر گفت: از فقر 
گفتم : کدوم فقر … این فقر ؟«اشاره به پول و مالی»… 
یا این فقر؟«اشاره به عقل و فقر فرهنگی»

گفت: هر دو … به فنس ها که نگاه کنی متوجه خواهی شد که قبل از تو هم تعداد بیشماری از آدمها مثل تو هویتشون رو گم کردن و دیگه پیدا نکردن. 

اولش به بی ربط بودن حرف فلر با موضوع هویت گمشده خودم نیش خندی زدم . اما بعد متوجه شدم که شباهتهای زیادی بین سه کلمه: فلر ، فنس و فقر وجود دارد:
۱- هر سه با حرف «ف» شروع میشوند.
۲- هر سه از سه حرف تشکیل شده اند.
۳- هر سه رابطه تنگاتنگی با هم دارند.
بعدها فهمیدم که نسبت اینها با هویت گم شده من چی هست؟

اولش کمی ترسیدم و تو دلم اضطرابی برپا شد.

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است

خلاصه پرسون پرسون رفتیم تا به ولاتمون رسیدیم . مادرم سه سال بعد از سفر ما به دبی رحمت خدا رفته بود . خواهرم  چندسال پیش با پسرعموی من ازدواج کرده بود . پسرعموی من ماهیگیر بوده و بر اثر طوفان و گردآب شدید در امواج دریا غرق میشه و حتی جسدش هم پیدا نشد . 

و اما خواهرم کلثوم … بعد از غرق شدن شوهرش اسماعیل ، بیماری تنگی نفس گرفته بود و یکی از روزها که حالش خیلی وخیم میشه ، میبرنش شیراز . بعد از یکماه بستری در بیمارستان تمام کرد و عمرش را داد به شما…
از شدت بی پولی و بی کسی ، هیچ کس برای تحویل جسد کلثوم به بیمارستان مراجعه نمیکنه و الان سه سالی میشه که هیچکس از وضعیت جسد خواهرم خبری نداره. الان تنها باقیمانده هویت مو همین جسد خواهرم کلثوم هست . که اینهم معلوم نیست پیداش کنم یا نکنم . 
به فلر نگاه کردم 
گفتم:  آه …غربت …
گفت : کدوم غربت ؟!!!!
این غربت ؟!… « منظور از این غربت وطن میباشد» 
یا اون غربت؟!… « منظور دبی»

 

نویسنده: مهدی احمدی ٩٧/١/٧

درباره admin

این مطالب را نیز ببینید!

جشن روز جهانی عکاسی در بوشهربرگزار شد+گزارش تصویری

برگزاری جشن روز جهانی عکاسی همراه با تجلیل از ۳۰ عکاس فعال در استان بوشهر/۹۷/۵/۲۸ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *